قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

اولین سلام من

دنیای مجازی همیشه باعث میشه به آینده فکر کنم، به اینکه قراره بعدا چه اتفاقی برای ما بیفته، اینکه مجازی باشم و از دنیای واقعی فاصله بگیرم آرومم میکنه اما نگرانیش هم سرجاشه. آرامش از اون جهت که میدونم جایی هست که به راحتی بشه حرفایه تهه دلمو بزنم بدون اینکه نگران باشم اون بیرون درواقع بیرون از صفحه ی کامپیوترم چه اتفاقی داره میافته. و نگرانی از این جهت که هروز و هروز داره فاصله ام از واقعیت و آدمای اطرافم بیشتر میشه. و متأسفانه نمیتونم بگم این اتفاق باعث میشه چه احساسی داشته باشم.

زندگی نسله ما رو به همین جهت داره پیش می بره، مجازی شدن، من یه نجوونه 16 ساله با همه ی مشکلاتی که یه نوجونه معمولی تو زندگیش داره تو این صفحه یه مجازی میخوام از دلم حرف بزنم!

برای من که تنهام و تعداد محدودی دوست دارم و خانواده هم مثله تمام خانواده های امروزی سرشون شلوغه، چی بهتر از اینکه حرفمو با صفحه کیلیدم درمیون بزارم؟