این پست مربوط میشه به 13 خرداد:( از تخیلات شخص قصّه سرچشمه میگیره)
تاریکی مطلق! مه. حتی قدم بدیمو نمیتونم ببینم. کلاه هودی مو میزارم سرمو هندزفری هامو بدون توجه به آهنگ میکنم تو گوشم.
راهمو به سمت کافه همیشگی کج میکنم. فشار دستم به در - باز شدن در- سکوت- بو ی سیگار... تو ذهنم مرتب میشن..
سر جای همیشگی میشینم، میز کوچیک، صندلی یه نفره - رو به دیوار! کسی متوجه ورودم هم نمیشه، سیگارمو روشن میکنم...
یه پک به سیگار میزنمو میزرمش تو جا سیگاری،میرم سمت در پشتی.. اینجا برام پر از خاطرست.. یه بالکن کوچولو که زیریش کل شهر پیداست.. اگه پامو کج بزارم میرم ته درّه...
به پشت نرده ها تکیه میدم. بد خنک میخوره تو صورتم، یه فشار به بالکن میدمو برمیگردم تو کافه.. سیگارم به تهش رسیده...
از پشت میز بلند شد و به کنار پنجره رفت.
نگاهی به بیرون انداخت، هیچ چییز ندید، تنها نگاهش از روی رهگذر هایی که عجله داشتند گذشت، اما هیچیز توجهش را جلب نکرد، برگشت، به شیشه تکیه داد، دلتنگ بود، آنقدر گذشته بود و آنقدر ذهنش خواسته بود فراموش کند و قلبش تک تک خاطره ها را مرور کرده بود که دیگر به یاد نمیآورد دلتنگ چه بود...
دلتنگ خشم، یا عشق؟ بیاد نمیآورد نه خشم را و نه عشق را..تنها تصویر مبهمی از گذشته ای که هنوز از آن عبور نکرده بود. و دلیلی برای عبور نمیدید. دلتنگ جاده ای که دو نفر - دو غریبه که عاشق هم بودند از آن میگذشتند. و او آن دو را نمیشناخت...
هردو شبیه به کسانی بودند.. شاید روزی، جایی، یک نگاه دیده بودشان، اما آنها را بخاطر نمیآورد..برایش نه اشنا بودند..
همیشه ترسیده بود، از روز هایی که تنها ماندن دست هایش زمزمه ای بود که تمام وقت آزارش میداد.. و صدایی نازک، در گوش هیش میخواندو میخواندو میخواند..
"روزی
او
که اینگونه میپرستی
خواهد رفت،
میرود
و تو تنها میمانی
تو برای او
انچنان که او برای تو
غریبه خواهی شد..
او عاشق نیست.
عشقی نیست"
عاشق کجاست؟ چه کسی میدانا؟ شاید در باغچه دنباله توپ میدود؟ شاید در چشمان دخترک که از پنجره به بیرون خیره بود...
شاید پنهان باشد در شب هایی که تا صبح پلک ها روی هم نیامدند و اشک هایی که برایه او در سکوت ریخته بود...
و حالا او بود. دخترک تنها، بدون آغوش، بدون عشق، تنها با ذهنی شلوغ و مشوش. گوشه ی تنهاییهایش را در آغوش میکشد...