قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

همیشه تنهاییم،، هممون.

بازم منو تاریکی و کیبرد و دلتنگی.. اگه انقدر دوستم داشتی که دلت برام تنگ میشد اینقدر از دست خودم ناراحت نمیشدم...
انقد خودمو سرزنش نمیکردم هنوزم بهت احساس دارم.. 
همش دنبال ی راه فرار ام. دنبال یه راهی که از دست احساسم بهش خلاص شم، اما پیدا نمیشه،.. هرجا میرم، خاطره هاش میاد جلو چشمم،... شاید بگین احساسم ارزش اینو داره که تلفن و بردارم و بهش زنگ بزنم. اینکارم کردم، چندین بار... اما بدش که جوابی نگرفتم پشیمون شدم...
اون با یکی دیگه خوشحال شده ونوقت من اینجا بازم دارم برای دوریش اشک میریزم... میفهمی چرا خدامو سرزنش میکنم؟ من اینجام، بدون اینکه اون بدونه دارم بازم گریه میکنم، بدون اینکه کسی بغلم کنه... و بدون اینکه کسی دستمو بگیره بگه، نگران نباش همچی درست میشه...
واقعاً راسته که هیچکس کناره آدم نمیمونه.. رو هیچکس نمیشه حساب کرد، همیشه تنهاییم،، هممون...:((

Adele~Need U ?Now

Picture perfect memories scattered all around the floor
Reachin' for the phone 'cause I can't fight it anymore
And I wonder if I ever cross your mind
For me it happens all the time

It's a quarter after one, I'm all alone and I need you now
Said I wouldn't call but I lost all control and I need you now
And I don't know how I can do without
I just need you now

Another shot of whiskey can't stop looking at the door
Wishing you'd come sweeping in the way you did before
And I wonder if I ever cross your mind
For me it happens all the time 


It's a quarter after one, I'm a little drunk and I need you now
Said I wouldn't call but I lost all control and I need you now
And I don't know how I can do without
I just need you now
woah woaaah.
Guess I'd rather hurt than feel nothin' at all
It's a quarter after one I'm all alone and I need you now
And I said I wouldn't call but I lost all control and I need you now
And I don't know how I can do without 
I just need you now
I just need you now (wait)
Ooo, baby, I need you now

Lemon Three~Fools Garden

I'm sitting here in the boring room
It's just another rainy Sunday afternoon
I'm wasting my time
I got nothing to do
I'm hanging around
I'm waiting for you
But nothing ever happens and I wonder

I'm driving around in my car
I'm driving too fast
I'm driving too far
I'd like to change my point of view
I feel so lonely
I'm waiting for you
But nothing ever happens and I wonder

I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue blue sky
And all that I can see is just a yellow lemon-tree
I'm turning my head up and down
I'm turning turning turning turning turning around
And all that I can see is just another lemon-tree

I'm sitting here
I miss the power
I'd like to go out taking a shower
But there's a heavy cloud inside my head
I feel so tired
Put myself into bed
While nothing ever happens and I wonder

Isolation is not good for me
Isolation I don't want to sit on the lemon-tree

I'm steppin' around in the desert of joy
Baby anyhow I'll get another toy
And everything will happen and you wonder

I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue blue sky
And all that I can see is just another lemon-tree
I'm turning my head up and down
I'm turning turning turning turning turning around
And all that I can see is just a yellow lemon-tree
And I wonder, wonder

I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue blue sky
And all that I can see, and all that I can see, and all that I can see
Is just a yellow lemon-tree

تاریکی مطلق! مه. حتی قدم بدیمو نمیتونم ببینم.

این پست مربوط میشه به 13 خرداد:( از تخیلات شخص قصّه سرچشمه میگیره)

تاریکی مطلق! مه. حتی قدم بدیمو نمیتونم ببینم. کلاه هودی مو میزارم سرمو  هندزفری هامو بدون توجه  به آهنگ میکنم تو گوشم.

راهمو به سمت کافه همیشگی کج میکنم. فشار دستم به در - باز شدن در- سکوت- بو ی سیگار... تو ذهنم مرتب میشن..

سر جای همیشگی میشینم، میز کوچیک، صندلی یه نفره - رو به دیوار! کسی متوجه ورودم هم نمیشه، سیگارمو روشن میکنم...

یه پک به سیگار میزنمو میزرمش تو جا سیگاری،میرم سمت در پشتی.. اینجا برام پر از خاطرست.. یه بالکن کوچولو که زیریش کل شهر پیداست.. اگه پامو کج بزارم میرم ته درّه...

به پشت نرده ها تکیه میدم. بد خنک میخوره تو صورتم، یه فشار به بالکن میدمو برمیگردم تو کافه.. سیگارم به تهش رسیده...


تو برای او انچنان که او برای تو غریبه خواهی شد..

از پشت میز بلند شد و به کنار پنجره رفت.

نگاهی به بیرون انداخت، هیچ چییز ندید، تنها نگاهش از روی رهگذر هایی که عجله داشتند گذشت، اما هیچیز توجهش را جلب نکرد، برگشت، به شیشه تکیه داد، دلتنگ بود، آنقدر گذشته بود و آنقدر ذهنش خواسته بود فراموش کند و قلبش تک تک خاطره ها را مرور کرده بود که دیگر به یاد نمیآورد دلتنگ چه بود...

دلتنگ خشم، یا عشق؟  بیاد نمیآورد نه خشم را و نه عشق را..تنها تصویر مبهمی از گذشته ای که هنوز از آن عبور نکرده بود. و دلیلی برای عبور نمیدید. دلتنگ جاده ای که دو نفر - دو غریبه که عاشق هم بودند از آن میگذشتند. و او آن دو را نمیشناخت...

هردو شبیه به کسانی بودند.. شاید روزی، جایی، یک نگاه دیده بودشان، اما آنها را بخاطر نمیآورد..برایش نه اشنا بودند..

همیشه ترسیده بود، از روز هایی که تنها ماندن دست هایش زمزمه ای بود که تمام وقت آزارش میداد.. و صدایی نازک، در گوش هیش میخواندو میخواندو میخواند..

"روزی

او

که اینگونه میپرستی

خواهد رفت،

میرود

و تو تنها میمانی

تو برای او

انچنان که او برای تو

غریبه خواهی شد..

او عاشق نیست.

عشقی نیست"

عاشق کجاست؟ چه کسی میدانا؟ شاید در باغچه دنباله توپ میدود؟ شاید در چشمان دخترک که از پنجره به بیرون خیره بود...

شاید پنهان باشد در شب هایی که تا صبح پلک ها روی هم نیامدند و اشک هایی که برایه او در سکوت ریخته بود...

و حالا او بود. دخترک تنها، بدون آغوش، بدون عشق، تنها با ذهنی شلوغ و مشوش. گوشه ی تنهاییهایش را در آغوش میکشد...