قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

Lemon Three~Fools Garden

I'm sitting here in the boring room
It's just another rainy Sunday afternoon
I'm wasting my time
I got nothing to do
I'm hanging around
I'm waiting for you
But nothing ever happens and I wonder

I'm driving around in my car
I'm driving too fast
I'm driving too far
I'd like to change my point of view
I feel so lonely
I'm waiting for you
But nothing ever happens and I wonder

I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue blue sky
And all that I can see is just a yellow lemon-tree
I'm turning my head up and down
I'm turning turning turning turning turning around
And all that I can see is just another lemon-tree

I'm sitting here
I miss the power
I'd like to go out taking a shower
But there's a heavy cloud inside my head
I feel so tired
Put myself into bed
While nothing ever happens and I wonder

Isolation is not good for me
Isolation I don't want to sit on the lemon-tree

I'm steppin' around in the desert of joy
Baby anyhow I'll get another toy
And everything will happen and you wonder

I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue blue sky
And all that I can see is just another lemon-tree
I'm turning my head up and down
I'm turning turning turning turning turning around
And all that I can see is just a yellow lemon-tree
And I wonder, wonder

I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue blue sky
And all that I can see, and all that I can see, and all that I can see
Is just a yellow lemon-tree

تاریکی مطلق! مه. حتی قدم بدیمو نمیتونم ببینم.

این پست مربوط میشه به 13 خرداد:( از تخیلات شخص قصّه سرچشمه میگیره)

تاریکی مطلق! مه. حتی قدم بدیمو نمیتونم ببینم. کلاه هودی مو میزارم سرمو  هندزفری هامو بدون توجه  به آهنگ میکنم تو گوشم.

راهمو به سمت کافه همیشگی کج میکنم. فشار دستم به در - باز شدن در- سکوت- بو ی سیگار... تو ذهنم مرتب میشن..

سر جای همیشگی میشینم، میز کوچیک، صندلی یه نفره - رو به دیوار! کسی متوجه ورودم هم نمیشه، سیگارمو روشن میکنم...

یه پک به سیگار میزنمو میزرمش تو جا سیگاری،میرم سمت در پشتی.. اینجا برام پر از خاطرست.. یه بالکن کوچولو که زیریش کل شهر پیداست.. اگه پامو کج بزارم میرم ته درّه...

به پشت نرده ها تکیه میدم. بد خنک میخوره تو صورتم، یه فشار به بالکن میدمو برمیگردم تو کافه.. سیگارم به تهش رسیده...


تو برای او انچنان که او برای تو غریبه خواهی شد..

از پشت میز بلند شد و به کنار پنجره رفت.

نگاهی به بیرون انداخت، هیچ چییز ندید، تنها نگاهش از روی رهگذر هایی که عجله داشتند گذشت، اما هیچیز توجهش را جلب نکرد، برگشت، به شیشه تکیه داد، دلتنگ بود، آنقدر گذشته بود و آنقدر ذهنش خواسته بود فراموش کند و قلبش تک تک خاطره ها را مرور کرده بود که دیگر به یاد نمیآورد دلتنگ چه بود...

دلتنگ خشم، یا عشق؟  بیاد نمیآورد نه خشم را و نه عشق را..تنها تصویر مبهمی از گذشته ای که هنوز از آن عبور نکرده بود. و دلیلی برای عبور نمیدید. دلتنگ جاده ای که دو نفر - دو غریبه که عاشق هم بودند از آن میگذشتند. و او آن دو را نمیشناخت...

هردو شبیه به کسانی بودند.. شاید روزی، جایی، یک نگاه دیده بودشان، اما آنها را بخاطر نمیآورد..برایش نه اشنا بودند..

همیشه ترسیده بود، از روز هایی که تنها ماندن دست هایش زمزمه ای بود که تمام وقت آزارش میداد.. و صدایی نازک، در گوش هیش میخواندو میخواندو میخواند..

"روزی

او

که اینگونه میپرستی

خواهد رفت،

میرود

و تو تنها میمانی

تو برای او

انچنان که او برای تو

غریبه خواهی شد..

او عاشق نیست.

عشقی نیست"

عاشق کجاست؟ چه کسی میدانا؟ شاید در باغچه دنباله توپ میدود؟ شاید در چشمان دخترک که از پنجره به بیرون خیره بود...

شاید پنهان باشد در شب هایی که تا صبح پلک ها روی هم نیامدند و اشک هایی که برایه او در سکوت ریخته بود...

و حالا او بود. دخترک تنها، بدون آغوش، بدون عشق، تنها با ذهنی شلوغ و مشوش. گوشه ی تنهاییهایش را در آغوش میکشد... 


یه دیوار دور خودت بکش و تو دیوار از نو شروع کن!!

با چشمای خیس درو پشت سرش محکم میبنده، شروع میکنه به دویدن. میخواد با همه ی وجود دور شه.. نه از دری که پشت سرش بسته. از آدمایه اطرافش. از همه ی خاطرهاش. حتی از خودش. میخواد فرار کنه و بره یه جای دور..
انقدر دور که هیچکس نتونه بشناستش... انقدر دور که حتی یه آدم دیگه شه... قدم هاشو آروم میکنه..  همچی تو ذهنش تند میچرخه. نمیدونه قدم بعدیش باید کدوم طرف باشه.. انگار صدایه پل های خراب شده ی پشت سرش تو گوشش اکو میکنه...
برمیگرده، تهرانو با چراغ های روشن پشت سرش میبینه. همونجا میشینه.. نیگا میکنه به اینهمه زندگی تو یه شهر.. تعجب میکنه. از اینهمه شوق برای زندگی کردنن، اینهمه امید، آدم مگه میتونه همیشه قوی باشه؟ این همه آدم راهشونو کجا پیدا کردن؟ چرا اون پیدا نکرده بود؟ فرق اون چی بوده مگه؟ 
از کجا سرچشمه میگیره اینهمه تلاش برای زندگی کردن؟ کاش بارون بباره. کاش بارون بباره و  همه ی وجودشو بشوره، طوری که دیگه بعد از بارون چیزی ازش باقی نمونه..
چشمشو میبنده، جای نورای شهر تو سیاهی برق میزنه، نقطه های نورانی که کم کم محو میشن.. صدا هایی هست... صدایه خنده های بلند، صدایه موسیقی. چشمشو باز میکنه.. متوجه آدم های دورش میشه تازه.. به شهر یه نگاه دیگه میندازه. بلند میشه..کلاه هودیشو میزاره سرش و راه میره.. میره تا ببینه قدم هاش به کجا میبرنش،...

بی حوصلگی محض

چشمم میسوزن، اما توان ندارم اشکامو هل بدم پایین.. انگار گریه کردنمم حتی به شدت گذشته نیست. انگار اشکام ام دیگه هیجانی واسه پایین اومدن ندارن.. دیگه برای هیچی هیجان ندارم.
انگار مردم.. دیگه ذوق نمیکنم، دیگه چشمام برق شیطنت ندارن. فقط یبند راه میرم تو خونه غر میزنم، یا در میرم از خونه میزنم بیرون، اما دردمو دوا نمیکنه...
دلم میخواد یه نفر، یکی از همه ی کسایی که بهم میگن دوست الان بهم یه زنگ بزنه بگه پاشو بریم بیرون، بریم یه گشتی بزنیم. یا اصلاً نه. بیرون نمیخاد بریم، زنگ بزنه بگه زنده ای؟ مرده ای؟ چه خبرا؟
هوا داره تاریک میشه، ابرا تو اسمون خیلی قشنگن.. دلم میخواد فرار کنم تو تاریکی. دلم میخواد بزارم برم یه جایی که هیشکی منو نشناسه، کاش دنیایه شازده کوچولو واقعاً وجود داشت. کاش هرکی یه گل رز داشت که عاشقانه مراقبش بود. کاشکی دنیامون یه جوری بود که اگه پادشاهش میگف بهت دستور میدم بمونیو نری، وقتی از گل رز ات بهش میگفتی، میگفت پس من بهت دستور میدم بری... کاشکی دنیا قشنگ بود. 
این خواننده هایی که آهنگیه عاشقانه میخونن. یه موقع هایی فک میکنم تو دنیای واقعی زندگی نمیکنن. یا خودشونو میزنن به خریت.. یا مثلاً شاید تو فانتزی های خودشون زندگی میکنن... 
بهر حال هر موقع به یه آهنگ عاشقانه دل بستم فهمیدم همچیش دروغ بوده و تو دنیا از این خبرا نیست. به قوله یکی از دوستام.. اینا از دنیایی میان که توش پونی های صورتی با قلب رو سینشون دارن دخترا رو میرسونن به شاهزده ی رویا هشون....
دلم خسته شده.. حوصلم از زندگی سر رفته...
فک کنم زندگی یه بیماریه کشندست که هنوز درمانی براش پیدا نکردن..