قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

احساس کردم امروز یه روز خاصه

دارم از هوای تو خونه بالا میآرام، با تمام سرعت کولمو بر میدارم و از خونه میزنم بیرون! همین که به هوای آزاد میرسم یه نفس عمیق میکشم.. ساعت 5 صبحه و تنها سرباز ها با اون سر های ترشیده و چکمه های چرم که تا ساق پا میان، با لباس های سبز خاکی یا قهوه ، با کوله های بزرگشون تو خیابون دیده می شن!

همیشه از این لباس خوشم میومد! نه از کارشون اما لباسشون و دوس داشتم! 

دیشب اصلاً نخوابیدم. ساعت وقتی زنگ زد دقیق 4 و 1 دقیقه بود، با چشمای باز در حالی که داشتم ای-میل چک میکردم خاموشش کردم و از جام بلند شدم، احساس کردم امروز یه روز خاصه، یه شروع شاید! یه شایدم یه پایان! پایانی که به نفعم تموم میشه! 

this is the start of something new!!!! این حس خیلی خوبه، اینکه بدونه میخوای هرچی پشت سرت بوده بزاری کنار، شروع کنی از نو، با آدمای جدید، با رابطه های جدید.:)

با کلّی حس خوب و انرژی مثبت!:د

حالا که بیرون از خونه دارم قدم میزنم میفهمم قدر چه دنیای قشنگیو نمیدونستم، ازت ممنونم خدا!

هندزفری نمیزارم تو گوشم، میخوام از صدا های دورم لذت ببرام! صدای پرنده ها تو صبحه به این زودی، هوا کم کم روشن میشه، مسه راهه زندگی من که داره کم کم روشن میشه!:)


نظرات 1 + ارسال نظر
Dorsa دوشنبه 2 مرداد 1391 ساعت 12:11 ق.ظ

Aziiizaaaam! :D hamoOn roOzie k kOlle tehranO zireeee pat gozashtiiii ??? :D
Ghashaaaang boOd madarrrrr >:D< :*

آره هموم روز!!!!:دی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد