قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

تاریکی مطلق! مه. حتی قدم بدیمو نمیتونم ببینم.

این پست مربوط میشه به 13 خرداد:( از تخیلات شخص قصّه سرچشمه میگیره)

تاریکی مطلق! مه. حتی قدم بدیمو نمیتونم ببینم. کلاه هودی مو میزارم سرمو  هندزفری هامو بدون توجه  به آهنگ میکنم تو گوشم.

راهمو به سمت کافه همیشگی کج میکنم. فشار دستم به در - باز شدن در- سکوت- بو ی سیگار... تو ذهنم مرتب میشن..

سر جای همیشگی میشینم، میز کوچیک، صندلی یه نفره - رو به دیوار! کسی متوجه ورودم هم نمیشه، سیگارمو روشن میکنم...

یه پک به سیگار میزنمو میزرمش تو جا سیگاری،میرم سمت در پشتی.. اینجا برام پر از خاطرست.. یه بالکن کوچولو که زیریش کل شهر پیداست.. اگه پامو کج بزارم میرم ته درّه...

به پشت نرده ها تکیه میدم. بد خنک میخوره تو صورتم، یه فشار به بالکن میدمو برمیگردم تو کافه.. سیگارم به تهش رسیده...


نظرات 2 + ارسال نظر
بیتا چهارشنبه 28 تیر 1391 ساعت 10:02 ب.ظ http://berange-asemun.blogfa.com

خیلی خوب می نویسی... ادامه بده...

درسا چهارشنبه 28 تیر 1391 ساعت 11:56 ب.ظ

قصه نوشتهات جوری هستن که من واقعا خودمو تو اون موقعیتی که داری توصیف می کنی تصور می کنم ! مثل همیشه عالــــی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد