این پست مربوط میشه به 13 خرداد:( از تخیلات شخص قصّه سرچشمه میگیره)
تاریکی مطلق! مه. حتی قدم بدیمو نمیتونم ببینم. کلاه هودی مو میزارم سرمو هندزفری هامو بدون توجه به آهنگ میکنم تو گوشم.
راهمو به سمت کافه همیشگی کج میکنم. فشار دستم به در - باز شدن در- سکوت- بو ی سیگار... تو ذهنم مرتب میشن..
سر جای همیشگی میشینم، میز کوچیک، صندلی یه نفره - رو به دیوار! کسی متوجه ورودم هم نمیشه، سیگارمو روشن میکنم...
یه پک به سیگار میزنمو میزرمش تو جا سیگاری،میرم سمت در پشتی.. اینجا برام پر از خاطرست.. یه بالکن کوچولو که زیریش کل شهر پیداست.. اگه پامو کج بزارم میرم ته درّه...
به پشت نرده ها تکیه میدم. بد خنک میخوره تو صورتم، یه فشار به بالکن میدمو برمیگردم تو کافه.. سیگارم به تهش رسیده...
خیلی خوب می نویسی... ادامه بده...
قصه نوشتهات جوری هستن که من واقعا خودمو تو اون موقعیتی که داری توصیف می کنی تصور می کنم ! مثل همیشه عالــــی