چشمم میسوزن، اما توان ندارم اشکامو هل بدم پایین.. انگار گریه کردنمم حتی به شدت گذشته نیست. انگار اشکام ام دیگه هیجانی واسه پایین اومدن ندارن.. دیگه برای هیچی هیجان ندارم.
انگار مردم.. دیگه ذوق نمیکنم، دیگه چشمام برق شیطنت ندارن. فقط یبند راه میرم تو خونه غر میزنم، یا در میرم از خونه میزنم بیرون، اما دردمو دوا نمیکنه...
دلم میخواد یه نفر، یکی از همه ی کسایی که بهم میگن دوست الان بهم یه زنگ بزنه بگه پاشو بریم بیرون، بریم یه گشتی بزنیم. یا اصلاً نه. بیرون نمیخاد بریم، زنگ بزنه بگه زنده ای؟ مرده ای؟ چه خبرا؟
هوا داره تاریک میشه، ابرا تو اسمون خیلی قشنگن.. دلم میخواد فرار کنم تو تاریکی. دلم میخواد بزارم برم یه جایی که هیشکی منو نشناسه، کاش دنیایه شازده کوچولو واقعاً وجود داشت. کاش هرکی یه گل رز داشت که عاشقانه مراقبش بود. کاشکی دنیامون یه جوری بود که اگه پادشاهش میگف بهت دستور میدم بمونیو نری، وقتی از گل رز ات بهش میگفتی، میگفت پس من بهت دستور میدم بری... کاشکی دنیا قشنگ بود.
این خواننده هایی که آهنگیه عاشقانه میخونن. یه موقع هایی فک میکنم تو دنیای واقعی زندگی نمیکنن. یا خودشونو میزنن به خریت.. یا مثلاً شاید تو فانتزی های خودشون زندگی میکنن...
بهر حال هر موقع به یه آهنگ عاشقانه دل بستم فهمیدم همچیش دروغ بوده و تو دنیا از این خبرا نیست. به قوله یکی از دوستام.. اینا از دنیایی میان که توش پونی های صورتی با قلب رو سینشون دارن دخترا رو میرسونن به شاهزده ی رویا هشون....
دلم خسته شده.. حوصلم از زندگی سر رفته...
فک کنم زندگی یه بیماریه کشندست که هنوز درمانی براش پیدا نکردن..
ای زمــــونه، توروخدا یــــــــــکم با ما راه بیا ... دیگه طاقتمون تموم شد!
دستور میدم مسئولین رسیدگی کنن:د