قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

قصّه

از اون دسته آدمایی نیستم که طبع ادبی خوبی دارن، ولی حرف دلمو راحت میزنم.

عشق

عشق شاید فقط یه بار تو زندگی بیاد سراغت. شاید فقط یه فرصت داشته باشی تا نشون بدی عاشقی.. که احساس کنی عشقو... شاید باید پای همچیزه این احساس شیرین و دردناک و عجیب وایسی و تا همجا واسش بری و همه کار براش بکنی. تا اینجای داستان خیلی رمانتیکه. اما مشکل از اونجایی شروع میشه که حاضری هر کاری برای عشقت بکنی، اما طرفه مقابل حاضر نیست. اصلاً سوال اینجاست که اسمه این احساس عشقه یا نه. وقتی تو همه چیز میدی، اون هیچی نمیده.. اینکه تو احساس میکنی عاشقی با همه ی وجدت اما اون اصلاً به روش نمیآره... اینجاست که تو اذیت میشی، و رابطه یه طرفه میشه. اینجاس که آدمیه دیگه وارد رابطه میشن که همچیو به هم میریزه، هرکاری هم برایه این عشق بکنی بازم طرفه مقابل ممکنه بزاره بره، آیا کسی که میخواد بره باید ولش کنی؟ حتی اگه فکر میکنی ممکنه عشقه واقعیت باشه، و اگه فک کنی این عشقه واقعی ممکنه تنها فرصتت باشه؟ کله قضیه یه ریسکه، یه ریسکه بزرگ. پای کسی وایسی که فکر میکنی ممکنه عاشق شه، اما در عینه حال ممکنه نشه و همه ی زندگیت تباه شه... من خودم، گاهی اونقدر محتاجه یه قطره از عشق میشم که فقط میخوام همه ی اتفاق هارو بزارم کنار و بغلش کنم، همین، صدایه قلبی که فکر میکردم یه روز عاشقمه، و به ذهنمم نمیرسید خیانت ببینم ازش.. تو پای همچیز وایسادی که یه نفر وقتی محتاجی بهت بگه، نگران نباش، ما با هم میمونییم هرچی که بشه، هر جا که باشیم. و اون لحظه مگه چی مهمه جز صدایه قبلی که تو آغوششی؟نفقت عشق بین ماست که مهمه... اما حیف که همش یه رویاست، یه رویا که خیلی سخت و کم واقعیت میشه... عشقه واقعی کجای این دنیاست؟ چرا وقتی فکر میکنیم دیگه همچی خوبه بهم میریزه؟ به یاد یه دوست که عشق باهاش تجربه شد:-< "پانته آ"
نظرات 6 + ارسال نظر
بیتا شنبه 24 تیر 1391 ساعت 11:59 ب.ظ http://berange-asemun.blogfa.com

...
چی بگم...؟
فقط اینکه امیدوارم نوشتن اینا آرومت کنه...

نوشتن همیشه ارومم میکنه.:)

یه دختر کوچولو یکشنبه 25 تیر 1391 ساعت 12:42 ق.ظ http://yedokhtarkoochooloo.blogsky.com

اگه یکی جفت پا پرید وسط عشق و زندگیتو بهم ریخت... واینستا نگاش کن... بزن لهش کن... شاید اون بابا خودش نمی تونه راهشو بکشه بره... شاید واسه رفتن به یه محرک گنده نیاز داره...
من تو رو نمی شناسم... ولی به هر حال... دوستانه می گم... ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست...

یادت رفته که من میدونم دختر کوچولو کیه؟
و درضمن، اونی که میپره وسط زندگی یه نفر خودش باید حواسش به این قضیه باشه و تازه اونی که گذشته یکی بیاد تو زندگیش و از یه نفره دیگرو تنها بزاره کارش خیلی دردناکه.
امیدوارم هیچوقت سرت نیاد!

shaghayegh یکشنبه 25 تیر 1391 ساعت 10:05 ق.ظ

:( kheili ghashang tosifesh kardi

mersi shab zende daare aziiiz!:D

یه دختر کوچولو یکشنبه 25 تیر 1391 ساعت 01:31 ب.ظ http://yedokhtarkoochooloo.blogsky.com

واقعا بعید می دونم بدونی من کی ام... چون منم نمی دونم تو کی هستی... هیچ وقت نفهمیدم با این که خیلی می خواستم بدونم...
حرفام چیزی رو عوض نمی کنه... فقط می تونم برم که همه چی بهتر شه...یکم دیره ولی... به اون جمله ی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست اعتقاد دارم...
امیدوارم اوضاع همیشه اونجوری باشه که دوست داری...

هرکاری دوس داری بکن. اصلاً برام مهم نیست، دیگه ارزشی تو زندگیه من نداری.. فک میکنم از همون اولم هرچی بهم گفتی دروغ بوده. اشتباهمو سره اعتماد کردن به تو هیچوقت تکرار نمیکنم:* مرسی از اینکه نظر میزاری رو بلاگ ام!:)

Cloud یکشنبه 25 تیر 1391 ساعت 08:04 ب.ظ

Kheili ghashang minevisi:)

mersi:) mamnoonam ke behem bazam sar mizani:)

پسر شجاع دوشنبه 26 تیر 1391 ساعت 06:21 ب.ظ

ببخشید این سوالو می کنم با این که اسم عجیبیه اما فک کنم قصه اسم دختر باشه نه؟!
اون وقت اسم معشوق شما پانته آ خانوم است؟!
پس شما رو به عضویت در انجمن حمایت از هم جنس بازان عزیز کشورمون دعوت می کنم!!!

اسم معشوق من پانته آ نیست، وقتی کاملاً از چیزی خبر نداری لطفاً قضاوت نکن. پانته آ دوسته صمیمی من بوده، محضه اطلاع میگم که مطمئن باشی من همجنس باز نیستم. نگران نباش:)) پیشنهاد میکنم وقتی چیزیو نمیدونی نظر نده بیخودی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد